تبليغاتX
گیس بریده ی تنها،تنهای تنها

گیس بریده ی تنها،تنهای تنها

با هر که از روی مهربانی میکنم جان را فدا ------ عاقبت مانند عقرب میزند نیشم، نمیدانم چرا؟

 

پاهایم را ک درون آب میزنم ماهی ها جمع میشوند...شاید اینها هم

فهمیده اند عمری " طعمه روزگار " بوده ام...!!

 

                   

آهای سرنوشت...

اسکار حق واقعی توست!!!

سالهاست ک مرا فیلم کرده ای...!!!

 

                   

به احساست بیاموز نفس نکشد!!!

هوای دلها آلوده است...!!! 

نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 15:8 توسط آرزوی تنها| |


 

در همین حوالی کسانی هستند که تا دیروز میگفتند:

  "بدون تو حتی نفس هم نمیتوانم بکشم...!!!"

اما...

امروز در آغوش دیگری نفس نفس میزنند...!!!

افسوس از این مکاران عشق...!!!

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 17:18 توسط آرزوی تنها| |



من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم:

تنهاییت برای من …

غصه هایت برای من …

همه بغضها و اشکهایت برای من...

بخند برایم بخند...

آنقدر بلند، تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…

صدای همیشه خوب بودنت را...

دلم برایت تنگ شده...

    دوستت دارم … 


نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 16:35 توسط آرزوی تنها| |



 دل واپسی من از نیامدنت نیست....

میترسم در پس این دل دل زدن ها بیایی و دیگر نخواهمت...


دستهایت را زیر تنهاییم ستون کن،  که من از آوارگی بی تو بودن میترسم...

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 16:26 توسط آرزوی تنها| |



امشب شب آخره كه مزاحم دلت شدم... 

خورشيد فردا مال تو ، ببخش كه عاشقت شدم...       

بدرقه لازم ندارم ، ميرم ميرم عزيزترين...

نذار بمونه زير پا ، قلبمو بردار از زمين...

دوستت دارم براي تو ، فقط يه حرف ساده بود...

غافل از اينكه قلب من ، منتظر اشاره بود...!           

نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 12:24 توسط آرزوی تنها| |



 

کاشکی یه روز با هم دیگه سوار قایق می شدیم          دور از نگاه آدما هر دومون عاشق می شدیم

کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا می گرفت      گل های سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت

کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم        باد که تو دریا می وزید با هم پریشون می شدیم

کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال می گرفت          برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت

با بال اون فرشته ها تو آسمون پر می زدیم                 به شهر بی ستاره به آرومی سر می زدیم

شب که می شد امانت فرشته ها رو می دادیم           چشمامونو می بستیم و  به یاد هم می افتادیم

کاشکی تو دریای قشنگ خواب شقایق می دیدیم       خواب دو تا مسافر عشق و یه قایق می دیدیم

کاشکی می شد نیمه شبا با هم دیگه دعا کنیم         خدای آسمو نا رو با هم دیگه صدا کنیم

بگیم خدای مهربون ما رو ز هم جدا نکن                     هرگز به عشق دیگری ما رو تو مبتلا نکن...

نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 11:40 توسط آرزوی تنها| |



تقصیـر از مـا نیـست !

*
**
***
****

تقصیـر از مـا نیـست !
دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را …
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا،
از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده،
کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی!
صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش …
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد
اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد
اگر هوایت را داشت
اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود
اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود
اگر مدام به خنده‌ات انداخت
و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی
برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی!
یک چقدر زیبایی!
یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها با تو فاصله می‌گیرند
متهمت می‌کنند به هیزی …
به مخ‌زدن ... به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری …
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن ...
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن !
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند..!

نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 20:41 توسط آرزوی تنها| |



قدم در وادی عشقت نهادم

شده پیچک که می پیچد به سویی
شدم همسایه لیلا و مجنون
شدم باران که می بارد به جویی

به بامم ماه در پیراهن ابر
به دستم نور سرخ و زرد و آبی
شکوفه می کند یادت همیشه
اتاقم پر شده از یادگاری

ستاره می درخشد در شب من
نشسته ایه های عاشقانه
به آوازی که خفته بر لب من

شبی دیدم به دستت یک دریچه
در این کوچه ، در این بن بست مرموز
سوالی نقش بسته بر لب من
جوابم را ندادی تا به امروز...

تو ای باران شبهای بهاری
دریچه را به رویم می گشایی؟
و از آغوش باز این دریچه
سلامم را به گل ها می رسانی...؟


نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 12:50 توسط آرزوی تنها| |



کاش میگفتی چیست....؟؟؟           

آنچه از چشم تو ،

                      تا عمق وجودم جاریست....!!!


            

نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت 16:46 توسط آرزوی تنها| |



نازنینم! 


هر روز با اشاره های چشم تو پنهان میشوم

و درزیر سایه ی چشمان تو طلوع میکنم.

دلکم!تو خورشید زندگی منی و من هر چه دارم از توست،

و اگر عشقی هم درسینه دارم همه اززیبایی های توست.

من آن ماه سنگی ام و آیینه ای که انعکاس زیبایی های توست...

تو ببخش که این آیینه کمی کدر است...

آتشی که دردلم به پا کردی انعکاس تلالو امواج پریشان توست،

و چشمانم مات ژرفای نگاه دو چشم سیاهت.

از آن لحظه که نگاهم در دام نگاهت افتاد 

دیگر هجوم سیل خواب هم نتوانست پلکهای مستم رابه آغوش هم

بسپارد.

تک ستاره ی آشیان دلم!آتش عشق تو جان ودلم را خاکستر کرد،

و من دم نزدم ازسختی راه عشق...

با رفتنت آیینه ی دلم را رسوا نکن که عشق من وامدار نگاه توست.

آتش عشقت را از جان ودلم دریغ نکن،

که من آنقدر در حرارت عشق تو خواهم سوخت
...،

تا عاقبت تو آن مجنونی باشی که خاکسترم را بوسه باران میکند...

نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 12:33 توسط آرزوی تنها| |



باران بهانه بود تا زير چتر من تا انتهاي کوچه بيايي...;

کاش...

نه کوچه انتهايي داشت نه باران بند مي آمد...!


 

نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 12:12 توسط آرزوی تنها| |



منتطر کسی باش
که حتی اگر
در ساده ترین لباس بودی
تو را
به همه دنیا
نشان بدهد
و بگوید این دنیای من است....


نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت 13:3 توسط آرزوی تنها| |


 

فقط دريا دلش آبي تر از من بود... و من از دريا، دلم دريا... فقط اين را ندانستم...چرا گشتم

چنين تنها تر از تنها؟!؟ به هر آبي شدم آتش! به هر آتش شدم آبي! به هر آبي شدم ماهي!

به هر ماهي شدم دامي! به هر نا محرمي ساقي! به هر ساقي مي باقي! و تو اين را

ندانستي!!! چرا گشتم چنين عاصي؟!؟!

 

  

نوشته شده در یکشنبه 26 دی1389ساعت 18:15 توسط آرزوی تنها| |


 

پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو میکنم که کاش برای یک لحظه

فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم ، میخواهم سر روی شانه های مهربانت

بگذارم تا دیگر دل آتشینم برای لحظه ای آرام گیرد ، تو مرا به دیار محبت ها بردی و

صادقانه دوستم داشتی . من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه ی بی رحم دلهایی را

که از هم جدا نشدنی است را به درد آورد ، دلم را به تو دادم و کلیدش را به سوی

آسمان خوشبختی ها روانه کردم ، چه شب ها که تا سحر به یادت با گونه های

خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روز ها با خاطراتت نفس کشیدم پس تو ای

سخاوت من،        مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم...!        

نوشته شده در یکشنبه 26 دی1389ساعت 17:29 توسط آرزوی تنها| |


 

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من!

                                                   ورنه این دنیا که ما دیدیم، خندیدن نداشت!!!!

نقاش نیستم...قصه گو هم نیستم و نه قاضی ام و نه دادرس و شاید، هیچ نیستم...

شاید خود نبودن را در لباسی همانند بودن پوشانیده ام که بگویم شاید هستم ولی باز شک میکنم به نبودنم حتی در لباس بودن!!!

گنگ است، هستن و بودن و ماندن! نامفهوم است نبودن و نیستن و نماندن! پس چه چیزی است که تشبیه شده به زیستن؟؟؟ به دیدن؟؟؟ به اجبار ماندن؟؟؟ شاید خودخواهی و شایدم تواضع و فروتنی...نه! هیچ کدام! آری عقل..اراده به دنبال کمال در پی جمع کردن توشه راه ولی به چه قیمت؟؟

به قول سهراب: "میرفتیم، خاک از ما ترسید و زمان بر سر ما بارید!" پس "چه اهمیت دارد گاه اگر میروید قارچهای غربت؟؟ اصلا در عصر کنون "دل خوش سیری چند؟؟؟"

جهان در دیدگانم چون روشن تر از خاموشی میدود و من به دنبال او...میدوم ولی نه برای رسیدن به جهان خیالی...به جهانی که تا "او" اراده کند میشود پوچ!! میدوم تا ببینم که جهان چیست که "او" خواست تا زیستن در آن جریان یابد!!! میدوم تا فهم بودن را بفهمم نه برای کنون بلکه برای ابدیت!

من تنها نیستم حتی اگر تنهایی را تلقین کنم چون "او" خود مرا جفت آفرید!

 امید زیباست پس امیدوارم به امید...

 کاش میشد قصه رفتن را وقت گفتن بی صدا تغییر داد!

                        کاش میشد سرنوشت خویش را خود نوشت و بر کف تقدیر داد!

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر1389ساعت 1:37 توسط آرزوی تنها| |


 

خداوندا کفر نمیگویم...

پریشانم، چه میخواهی تو از جانم...؟

مرا بی آنکه خو خواهم اسیر زندگی کردی...!!!

خداوندا...تو مسئولی...

خداوندا...تو میدانی،

که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!!!

  چه رنجی میکشد آن کس که انسان است   و     از احساس سرشار است...

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر1389ساعت 1:18 توسط آرزوی تنها| |


 

 میخوام باهات حرف بزنم...از خودتو خودم بگم...مثل تموم قصه ها اگه بگی برو ، برم!!!

دلم میخواد نگات کنم...از ته دل صدات کنم...

خنده که رو لبات میاد ، هرچی دارم فدات کنم...

دلم میخواد پیشم باشی ، همیشه عاشقم باشی...

وقتی دلم یه گل میخواد ، گل شقایقم باشی...

کاشکی بگی دوسم داری ، بگی فقط منو داری...

وقتی باهات قهر میکنم ، نری و تنهام بزاری...

دلم میخواد بهم بگی مال منی.. بگی فقط مال منی...مال منی...

کاشکی عشق معنا داشت، مثل گذشته نه مثل حال...! کاشکی برای رسیدن دیگر صبور بودن

معنایی نداشت، مثل گذشته نه مثل حال...! کاشکی برای اندکی ثانیه هم که شده عقل جایش را به

قلب و احساس میداد، فقط برای اندکی، باز مثل گذشته نه مثل حال...! کاشکی برای لحظه ایی هم که

شده منطق جای خود را به بی منطقی میداد فقط برای عشق و برای رسیدن، مثل گذشته نه مثل

حال...!

افسوس...افسوس که میگویند: گذشته ها، گذشته......

نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر1389ساعت 23:19 توسط آرزوی تنها| |


بیا کنارم سرو ناز بی تاب
بیا کنارم زیر طاق مهتاب
عطش ببازیم به نسیم دریا
غزل برقصیم تا طلوع فردا
بیا کنارم ساقه ی بهاره
رو فرش برگ و پولک ستاره
خمار شعرم می شکنه پیش تو
عجب شرابی نفس تو داره
گل بهارم در انتظارم ،حریق سبزی بیاد کنارم
تن حریرت جوی عطر جاری
صدای گرمت غیرت قناری
بذار بگیرم مثل تور دریا
تو رو در آغوش ، ماهی فراری

بیا کنارم سرو ناز بی تاب
بیا کنارم زیر طاق مهتاب
عطش ببازیم به نسیم دریا
غزل برقصیم تا طلوع فردا
گل بهارم در انتظارم ،حریق سبزی بیاد کنارم
اگه بدونن ابر و باد و بارون
چه دلنوازه این شب مهربون
هجوم می آرن روی چرت کوچه
صدای شهر رو می برن آسمون
غروب گذشت و شب رسید به نیمه
تب تو می خواد گل سرخ هیمه
بگو بخوابن همه اهل دنیا
هنوز یک نیمه مونده از شب ما

*****************************

به خود میبالم و افتخار میکنم که خدا به من افتخار چشیدن طعم عشقی چون تو را داد و بی صبرانه منتظرت مینشینم تا بیایی و ببخشی به من گرمی دستان پر مهرت را...حتی تا ابد و چقدر شیرین و چه تلخ است این   انتظار...

نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 4:40 توسط آرزوی تنها| |


 

 

کجایی ای ز جان خوش تر شبت خوش باد من رفتم!

بیا در من خوشی بنگر شبت خوش باد من رفتم!

نگارا بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینی ،

ز من دل خسته یاد آور شبت خوش باد من رفتم!!!

و....

     تلخ اما شیرین!  

 

 

نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 4:32 توسط آرزوی تنها| |


 

* خاطرمان باشد شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود...پس به یاد داشته باشیم از اکنون که نفس میکشیم خاطراتمان را قشنگ بسازیم تا اگر نامردیه زمانه هم خواست نتواند مارا به دست فراموشی بسپارد...بیایید یادمان باشد تا برای محبت تشدید بگذاریم تا حتی نیم نمره هم از محبت زندگیمان کم نشود...بیایید یاد بگیریم در گذر زمان زندگیمان منتظر باشیم نه معطل! عاشق باشیم تا معشوق! زندگی را بفهمیم تا زندگی کنیم...!

                                                             و ...    

* در جاده ایی که انتهایش معلوم نیست پیاده یا سواره بودن فرقی نمیکنه! اما اگه همراهی داشته باشی که تنهات نزاره بی انتها بودن جاده برات آرزو میشه...! پس خوب بنگرید تا خوب بیابید...!

                                       تقدیم به آنان که آموختن را خوب یاد گرفتن  

نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 1:57 توسط آرزوی تنها| |


 

بودنم را هیچ کس باور نداشت...

هیچ کس کاری به کار من نداشت...

بنویسید بعد مرگم روی سنگ، با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ...

او که خوابیده است در این گور سرد...

                                     بودنش را هیچ کس باور نکرد...!!!

                                                                               بهترینم باورم کن!!!

 و اما...          

خدایا...آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت خواهشی دارم که در تنها ترین تنهاییش تنهای تنهایش نزار...!!!

نوشته شده در یکشنبه 10 مرداد1389ساعت 15:57 توسط آرزوی تنها| |


 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند...مثل آسمانی که امشب می بارد...!

و اینک باران...

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیندو چشمانم را نوازش می دهد،

 

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...!

                                                خدایا آمدنش تا کلبه ما چقدر طول میکشد؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 29 تیر1389ساعت 6:47 توسط آرزوی تنها| |


                                                      قاصدک غم دارم...

  - غم آوارگی و در به دری!

     غم تنهایی و خونین جگری!

    قاصدک وای به من همه از خویش مرا میرانند!

         همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند!

      مادر من غم هاست مهر و کاشانه من ماتم هاست!

             قاصدک دریابم،روحم عصیان زده و طوفانیست!

        آسمان نگهم بارانیست!

                 قاصدک غم دارم!

         غم به اندازه سنگینی عالم دارم!

                   غم من دریاهاست ، افق تیره او نا پیداست!

          قاصدک حال گریزش دارم!

                        میگریزم به جهانی که در آن پستی نیست!

           پستی و هستی و بر مستی نیست!

                           میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست!

                                        

                  شاید آن هم فقط یک رؤیاست!!!

                                      

                                             *تقدیم به نگین اردیبهشتم*

نوشته شده در یکشنبه 27 تیر1389ساعت 1:5 توسط آرزوی تنها| |


 

روی بوم نقاشی       دخترک عکسی کشید       عکس یه ماه       ماهی که دلش تپید

دخترک خنده کشید       رولبای آسمون       آسمون دلش گرفت       صورت ماه پرید

دخترک اشک کشید       تو چشای آسمون       ازچشاش، دلی چکید       دخترک خدا کشید

یه خدای مهربون        واسه خودش کشید       دخترک خداشو داشت       اما جایی توی بوم

واسه این خدا نداشت       دخترک یه دل کشید       دلی که یه بار تپید       رفت و خداشو این بار...

توی اون دلش کشید       حالا خداشو جا داد       یه جای آسمونی ، یه جای بی انتها

دخترک خندید و شاد       یه دل خدایی داشت       یه دلی که نه گرفت، نه گریه کرد و نه چکید!

                                 یه دل بی انتها با یه آسمون خدا...

                                                                                         

                                                                                             تقدیم به تو بهترینم 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 فروردین1389ساعت 3:16 توسط آرزوی تنها| |


 

   کاش قلبم درد پنهانی نداشت!

                                           چهره ام هرگز پریشانی نداشت! 

  کاش برگه های آخر تقویم عشق،

                                           خبر از یک روز بارانی نداشت!

  کاش میشد راه سخت عشق را،

                                            بی خطر پیمودو قربانی نداشت!

  کاش میشد عشق را تفسیر کرد!

                                            دست و پای عشق را زنجیر کرد...!

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 فروردین1389ساعت 4:34 توسط آرزوی تنها| |


کاش میدانستی کسی که امید به زندگی را در تو پرورش میداد،

          خودش محتاج قطره ایی از باران امید بود...!

نوشته شده در شنبه 7 فروردین1389ساعت 10:58 توسط آرزوی تنها| |


 

 منم تنها ترین تنهای دنیا                                       و تو زیبا ترین زیبای دنیا

 منم یلدای بی پایان عاشق                                                   تو بودی مرهم زخم شقایق

 نگاهت را پرستم ای نگارم                                                    فدای قلب پاکت هر چه دارم...

نوشته شده در شنبه 7 فروردین1389ساعت 3:45 توسط آرزوی تنها| |


 

 

نبودن                  هیچگاه          به             تلخی          فراموش                کردن           

یک                        بودن                نیست...!!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 3 فروردین1389ساعت 1:38 توسط آرزوی تنها| |


 

                         به جان تو سوگند...!!!

                                                  به نذر گل سرخ و به پروانه که در عشق فنا میگردد...!

                        زندگی زیبا نیست...!!!

                                                  آنچه زیباست تویی، توکه آغاز منولحظه پایان منی...!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 11:55 توسط آرزوی تنها| |


هیچ کس در این دنیا با من نبود*هیچ کس مانند من تنها نبود*هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت*بلکه

دردی نیز بر دردم گذاشت*هیچ کس فکر مرا باور نکرد*هیچ کس آن یار دلخواهم نشد*هیچ کس همساز

و غمخوارم نشد*هیچ کس مانند من مجنون نبود*در کلاس عاشقی دلخون نبود*هیچ کس دردی نکرد از

من دوا،                  جز خدای من خدای من خدا...

نوشته شده در یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 1:30 توسط آرزوی تنها| |



فروشگاه اينترنتي ايران آرنا