سلام
دلم گرفته و خستم...نمیدونم خسته از چی؟![]()
میخندم شادم زندگیم هم خوبه شاید من دیوونه شدم! شایدم...![]()
بازم نمیدونم...خدا خیلی مهربونه خیلی هم کمکم کرده الانم فقط سنگ صبورم و امیدم خداست همین
دیگه هیچ کس و لایق درد و دل کردنم نمیدونم...لایق دیدن اشک درد غربت و تنهاییم...لایق شنیدن فریاد سکوت دلم ...! ای خدا فقط امیدم تویی![]()
میام اینجا...مینویسم واسه دلم واسه غم هام واسه غربتم واسه همه تنهاییام واسه همه نامردا واسه همه شکست خورده ها واسه همه کسایی که مرهم دل شکستشون اشکه...![]()
اینجوری یه ذره دلم آروم میگیره...همین که حس میکنم هم دل و هم سن های خودم میان و دل نوشته های چرت و پرت هامو میخونن یه ذره دلم خوش میشه...چون تنها کاری که واسم مونده و آرومم میکنه فقط نوشتنه!![]()
الانم که دانشگامون تعطیله و تنهام...حداقل اونجوری خودمو سرگرم درس خوندن میکنم و کمتر عذاب میکشم...با اینکه عاشق تفریح و مسافرتم ولی الان که میخوایم بریم سفر ذوق و شوق ندارم![]()
نمیخوام از عشق بنویسم یا بگم آه الان کجاست؟ چیکار میکنه یا ای وای چرا منو گذاشت و رفت آخ دلم آخ قلبم داره از درد بی وفایی می ایسته!!! برو بابا...
اون موقع که اینا رو میگفتم چی نصیبم شد؟؟؟ هیچی به جز یه قلب خسته و داغون... یه روح افسرده و دو جفت چشم ضعیف از ریختن اشک.....![]()
تا خدا هست هیچ غمی ندارم...خلق خدا کیلو چنده؟؟؟؟!!!!
همه این احساسای پوچ هم از اشتباهات گذشته امه!!! البته متاسفانه...
پس...
![]()
![]()
بدرود تا خدا![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزوی تنها در جمعه 26 تیر1388 ساعت 3:11 موضوع | لینک ثابت
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا
چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت
است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا
انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنيم
تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت
نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه
پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او
مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:
« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي
هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!
نوشته شده توسط آرزوی تنها در جمعه 26 تیر1388 ساعت 2:51 موضوع | لینک ثابت
پسر نگاهی به دختر کرد و گفت:حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم.![]()
دختر بابی میلی قبول کرد. پسر چشماشو بست و گفت: کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم..![]()
بعد به دختر گفت: حالا تو آرزوتو بگو.دختر چشماشو بست و خیلی بی تفاوت گفت: کاشکی همین الان
دنیا تموم بشه!![]()
![]()
وقتی چشماشو باز کرد پسر رو ندید...
فقط چند تا حباب روی آب دید...![]()
نوشته شده توسط آرزوی تنها در سه شنبه 16 تیر1388 ساعت 4:14 موضوع | لینک ثابت
من بودم، او نبود
من رفتم پی او ...
"او همچنان بی تفاوت از کنارم می گذشت"
چشمانش زیبا، لبهایش خندان
ولی اما ...
"دستانش سردو سرمایی بود"
من گریستم در پی او
ولی او همچنان می خندید ...
"شاد میرفت و منم غمگین"
او رفت و من
دیگر نای رفتنم نماند، و فقط ...
"از خدایش خواستم.."![]()
"هر کجا رفت شاد باشد...تنش به سلامت و دلش سبز و بهاری باد...!"

نوشته شده توسط آرزوی تنها در سه شنبه 19 خرداد1388 ساعت 1:34 موضوع | لینک ثابت
**دارم دق میکنم * تحمل ندارم * دیگه خسته شدم * دارم کم میارم**
بدون تو کجا برم...کنار کی بشینم...؟؟
تو چشمای کی خیره شم، خودم رو توش ببینم...؟؟
تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده...؟؟
به کی بگم یکم نازم کنه که بم نخنده...؟؟
بدون تو با کی حرف بزنم... دردت به جونم؟؟
تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم...؟؟
به جون چشمات، از تموم این، زندگی سیرم...
تو که نیستی همش آرزو میکنم ، بمیرم...

نوشته شده توسط آرزوی تنها در جمعه 15 خرداد1388 ساعت 3:2 موضوع | لینک ثابت
هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد![]()
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت![]()
بغض هیچ آدمی فریاد نشد...!![]()
نوشته شده توسط آرزوی تنها در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 ساعت 5:54 موضوع | لینک ثابت
تحمل کردن تنهایی
از
گدایی کردن عشق
دوست داشتنی تر است...!

نوشته شده توسط آرزوی تنها در جمعه 18 اردیبهشت1388 ساعت 2:12 موضوع | لینک ثابت
شبه دلم گرفته
بیا پیشم دوباره
بیا به خلوت من
سری بزن ستاره
تو که غریبه نیستی!
ببین دستام چه سرده!
بیا و خورشیم باش
دلم هواتو کرده...!!! ![]()
نوشته شده توسط آرزوی تنها در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 ساعت 3:18 موضوع | لینک ثابت
چه کشیدم و چه دیدم ندیدم نشنیدم
که کسی کشیده باشد ستمی که من کشیدم
ناامیدانه زدم تکیه به دیوار ز حسرت
نا امیدی نکشیدی که بدانی چه کشیدم ....!!!!
نوشته شده توسط آرزوی تنها در شنبه 31 فروردین1387 ساعت 19:35 موضوع | لینک ثابت
من...تو...دوری...عشق...فراق...جدایی...سرنوشت...دنیای بی وفا...یاد تو...اشک...شب...سیاهی...نا امیدی...خستگی...و....!!!
بازم یاد تو . بازم تکرار این کلمات و بازم تو...تو...تو!!!
به خدا دیگه خشته شدم،خسته،تمام این کلمات روزی هزار بار از ذهنم عبور میکنن و فقط به تو ختم
میشن،میدونم تو آخرشی...آخرفکرکردنم...آخر اشکام...آخر همه چیزم . همه کسم...!!!
آخه چرا؟؟؟چرا؟؟؟من که همیشه افنخار میکردم عاشق نمیشم،چون دیده بودم عاشقی چه بلایی سر آدم میاره...!!!
اصلا میدونی چرا؟؟؟چون خود خواه شده بودم؛چون غرور تمومه وجودم رو پر کرده بود!!!!
خدا هم گفت:ای مغرور،حالا عاشقت میکنم تا بفهمی!!!
منم فهمیدم....ولی....در کنار این فهمیدن،شکستم،خورد شدم و نا امید و حالا.....!!!
فقط اشک...اشک...اشک غم...اشک عشق...اشک فراق و بازم دوباره تو....!!!
چرا اومدی؟؟؟اگه اومدی،چرا رفتی؟؟؟چرا نموندی؟؟؟
میدونم حرفام بی منطق،ولی عشق که منطق نمیشناسه!!!عشق فقط اشک میشناسه و با فراق و جدایی پیوند
خورده؛فقط همین!!!
میدونم عزیزم هر اومدنی یه رفتی هم داره ولی من؛ ....من....
دیگه از این کلمه ی مزخرف حالم به هم میخوره!!! من چه کلمه ی احمقانه ایی،کاشکی این من بمیره تا دیگه
نباشه،کاشکی اصلا مرده بود و پاش تو جاده ی بی سر و ته عشق باز نمی شد...اشک نمی ریخت...نمی
سوخت...نمی شکست...زجر کش نمی شد...نا امید نمی شد و هزاران هزار نمی شد و کاشکی دیگه، که تمومی نداره!!!
یاد اون حرف قشنگت بخیر که همیشه بهم میگفتی:انقدر کاشکی کاشکی نکن،کاشکی رو کاشتیم در نیومد...!!!
آخ...قلبم داره تیر میکشه...نمیدونم چقدر دیگه میتونه این درد فراق رو تحمل کنه و به تپیدن به عشق تو ادامه بده!!!
فقط میتونم بگم:
آه...خدای من...کمکم کن...فقط همین!!! ![]()
نوشته شده توسط آرزوی تنها در جمعه 30 فروردین1387 ساعت 3:13 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
![]()
![]()
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.
![]()
نوشته شده توسط آرزوی تنها در دوشنبه 26 فروردین1387 ساعت 4:17 موضوع | لینک ثابت
تنها بودن یه کابوسه شومه ، عزیزم
کار دل ، نباشی ، تمومه عزیزم
دراین سرزمین تاریک و نورانی، در این دنیای نامرد ومردانگی، من شاد بودم، می خندیدم و می زیستم...؛
به بدی هاش خیره نمیشدم،نگاهی کوتاه و گذرا ؛
ولی سالی رسید که ستاره ی سهیل عشق از قلب من ثانیه ایی عبور کرد. همان یک لحظه باعث شد که من بیندیشم که تنهام...عشق ، عاشقم کرد ولی با تنهاییش مأنوسم ساخت؛ خوب بود ولی سرشار از غم...!
او آمد و من لحظه ایی به او نگریستم؛ ستاره ی سهیل عشق کار خودش را کرده بود.چشمانش گذرا و ویران کننده بود...ناگهان از درون فرو ریختم...حس کردم دوباره میتوانم با چشمانی خوش بین بنگرم،اطرافم رو ، دنیایم رو و خودم رو...حس کردم تنها بودنم پایانی شیرین خواهد داشت...ولی افسوس و صد افسوس که نگذاشتن ـ نمیدانم چرا؟! ولی دوباره تنهایم کردن ـ من ـ دوباره نابود شدم......!!!
ـ چرا همه چیز انقدر بی رنگه؟ خندیدن به چه معنیه؟ خوب بودن و مهربونی کردن و دلی خالی از کینه و نفرت داشتن به چه کار آدمیزاد میاد؟
من خودم رو نمیشناسم...!من مزه ی تلخ و زهرآگین تنهایی را چشیدم.....؛ تنهایی ، با خنجر برنده ی تنهاییش قلبم را ، دلم را و احساساتم را شکافت و با زهر تلخ نامردی اش تمام رگ هایم و وجودم را تسخیر خودش کرد....!
هم اکنون من کیستم؟ تو کیستی؟ من آشنایی غریبه ام ، با همه کس و همه چیز....!
خدا مهربان است و ناجی ولی اگر میتوانستم دوباره بلند شوم ، اگر دیگر دستی برایم مانده بود تا بتواند محبت را بگیرد و برخیزد ، آنوقت میتوانستم امیدوار باشم و ببینم ؛ ولی آه و صد افسوس که من ناشناسی گم شده ام....!!!
دیگر هیچ چیزی برایم نمانده است ؛ من مرده ام ، هم برای خودم ، هم برای اطرافیانم ـ هم اکنون چیزی
ندارم که بخواهم بمانم ؛
... پس ... ![]()
با صدای تنهایی ام و با تبسمی تلخ و دلی غم بار و قلبی سوخته از عشق و وجودی زهرآگین فریاد بر می انگیزم :
خداحافظ دنیا
د : درد ن : نیرنگ ی : یأس آ : آه

نوشته شده توسط آرزوی تنها در یکشنبه 25 فروردین1387 ساعت 4:43 موضوع | لینک ثابت
عاشق و مجنونت شدم، نخونده مهمونت شدم، کلی پریشونت شدم، اما... بازم نیومدی!
قهوه ی فنجونت شدم، شمع تو شمدونت شدم، خاک تو گلدونت شدم، اما... بازم نیومدی!
برف زمستونت شدم، رسوا و حیرونت شدم، چک چک ناودونت شدم، اما... بازم نیومدی!
آفتاب و بارونت شدم، اشکای قلطونت شدم، عطرگلابدونت شدم، اما... بازم نیومدی!
ماه تو ایوونت شدم، خراب و ویرونت شدم، گل گلستونت شدم، اما... بازم نیومدی!
سه ماه تابستونت شدم، الوند و کارونت شدم، دشتای ایرونت شدم، اما... بازم نیومدی!
دنا و هامونت شدم، نزدیک تر از جونت شدم، رگت شدم،خونت شدم، اما... بازم نیومدی!
خادم و دربونت شدم، اسیر و زندونت شدم، گلاب کاشونت شدم، اما... بازم نیومدی!
یه جوری مدیونت شدم، سنگ خیابونت شدم، راهیه میدونت شدم، اما... بازم نیومدی!
تو سختی،آسونت شدم، تو دردا درمونت شدم، ناجی پنهونت شدم، اما... بازم نیومدی!
لبای خندونت شدم، گشنه شدی،نونت شدم، آب فراوونت شدم، اما... بازم نیومدی!
همیشه ممنونت شدم، من،نی چوپونت شدم، آب تو بیابونت شدم، اما... بازم نیومدی!
شعرای ارزونت شدم، عمری غزل خونت شدم، تسلیم قانونت شدم، اما... بازم نیومدی!
کشته ی مژگونت شدم،هلاک چشمونت شدم،رفتم و قربونت شدم، اما... بازم نیومدی!
رفتم و قربونت شدم...اما...بازم ، نیومدی...!
نوشته شده توسط آرزوی تنها در چهارشنبه 21 فروردین1387 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت
چشم ،چشم ،۲ ابرو
نگاه من به هر سو
چرا نیستی پیشم؟
نگاه خیس تو کو؟
گوش،گوش،۲ تا گوش
۲دست باز یه آغوش
بیا بگیر قلبمو
یادم تو رو فراموش...!
چوب،چوب،یه گردن
جایی نری تو بی من!
دق میکنم میمیرم،
اگه دور بشی از من...!
دست ،دست،۲ تا پا
یاد تو مونده اینجا...!
نوشته شده توسط آرزوی تنها در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت
خداوند بی نهایت است،
اما به قدر نیاز های تو فرود می آید
و به قدر آرزو های تو گسترده میشود و
به قدر ایمان تو کار گشاست...!
نوشته شده توسط آرزوی تنها در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت
خوبی به من نیومده اشکای من در اومده گفتی برو بی معرفت برو که بهتر اومده باشه میرم فقط بگو به خونتون کی اومده که این طوری عزیزدل طاقت تو سراومده آتیش زدی به قلب من بگو کی ازدر اومده نمیدونم کی رو دیدی چی به سرمن اومده حرف جدایی نزن!!! بازم بیا پیشم بمون یه فرصت دیگه بده عشقتو میخرم به جووووووووون 
نوشته شده توسط آرزوی تنها در چهارشنبه 8 اسفند1386 ساعت 1:53 موضوع | لینک ثابت
تا تو رد میشدی قلبم ازتو سینه کنده میشد
میومد پشت چشامو منتظر یه خنده میشد
تو که اخم میکردی سنگدل قلب عاشقم میترسید
همش از ترس جدایی حیوونی دلم میلرزید
من که عاشق تو بودم چرا عشقمو ندیدی
چرا قلب عاشقم رو تو به خاک و خون کشیدی....!!!!
نوشته شده توسط آرزوی تنها در پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت
سکوت زیباست ، نه به خاطرسکوتش ، به خاطر اینکه همیشه در اوج سکوت به خودم میرسم و وقتی در خود غرق میشوم آن لحظه زیبا تر میشود چون در آن لحظه به تو میرسم و تنها تو در خاطرم میمانی شاید خیلی کوتاه اما ، زیباست ، لحظه ی به تو رسیدن....!!!!
نوشته شده توسط آرزوی تنها در پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 3:7 موضوع | لینک ثابت
برای چشمانت مینویسم
همان چشمان پر فریب و زیبایت
بمان که ماندنت از سرودن هزاران غزل پر اشتیاق تر است،بمان که ماندنت یادگاریست همیشگی در قلبم....!!!
حاضرم هزاران بار نذر کنم خواندن قصه ی مجنون را تا برای همیشه کنارم بمانی و بگویی که:
![]()
دوستت دارم
نوشته شده توسط آرزوی تنها در پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 2:39 موضوع | لینک ثابت
روی دیوار اتاقم،تو یه قاب عکس چوبی
تو کنارمی هنوزم با یه دنیا عشق و خوبی
تو کنارمی هنوزم میون این همه دیوار
هنوزم چشمای نازت به چشام زل زده انگار ![]()
نوشته شده توسط آرزوی تنها در پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 2:21 موضوع | لینک ثابت
زندگی مال تو مرگ مال من
آرامش مال تو گرفتاری مال من
شادی مال تو غم مال من
عاشقی مال تو سوختن و ساختن مال من
¤¤ ای تمام هستی من ¤¤
نوشته شده توسط آرزوی تنها در پنجشنبه 18 بهمن1386 ساعت 4:4 موضوع | لینک ثابت
عشق فراموش کردنی نیست بلکه بخشیدنی است.
عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است.
عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است.
عشق جازدن و کنار کشیدن نیست ، بلکه
صبر کردن و ادامه دادن است...!!!
نوشته شده توسط آرزوی تنها در پنجشنبه 18 بهمن1386 ساعت 3:45 موضوع | لینک ثابت
سکوت
بهترین تفسیر برای
دوست داشتن است...!
نوشته شده توسط آرزوی تنها در پنجشنبه 18 بهمن1386 ساعت 3:38 موضوع | لینک ثابت
غزل حدیث آرزومندی از حافظ شاعر عزیزم![]()
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه دردینم
بیاکز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بی بنیاداز این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
زتاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطان عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگردر وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم...!!!
نوشته شده توسط آرزوی تنها در پنجشنبه 11 بهمن1386 ساعت 1:29 موضوع | لینک ثابت
در انتظارت مینشینم و باز مینشینم تا شاید باری دیگر بیایی و باز تبسم را جایگزین گریه هایم کنی...!
اماهرچندامیدی به آمدنت نیست ولی باز بیصبرانه چشم به در میدوزم وآمدنت را از پشت پنجره های
شکسته نظاره میکنم تا شاید باری دیگر بیایی...بیایی...بیایی...
خدایا!!! آمدنش تا کلبه ی ما چقدر طول میکشد!!! 
نوشته شده توسط آرزوی تنها در چهارشنبه 10 بهمن1386 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت
نازنینم...بهترینم...بهونه زندگیم...منو تنها نزار...در غم ها و شادی هایم تنها فقط به تو می اندیشم...فقط به تو...!

نوشته شده توسط آرزوی تنها در چهارشنبه 10 بهمن1386 ساعت 2:54 موضوع | لینک ثابت
سلام به دوستان عزیز خودم.
اومدم تو جمع وبلاگ نویسا تا بتونم درد های دلمو خالی کنم...احساس خوبیه![]()
اومدم تا بنویسم که متاسفانه یا خوشبختانه منم آره...![]()
متولد خرداد ۶۸ هستم...تو دارو غمگین ولی همیشه میخندم...آخه اطرافیانم چه گناهی دارن که براشون مثل برج زهر مار باشم؟!![]()
به هرحال فقط امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد...همین واسم کافیه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تقدیم به تو بهونه زندگیم ![]()
بای رفقا...!!!
نوشته شده توسط آرزوی تنها در سه شنبه 9 بهمن1386 ساعت 2:39 موضوع | لینک ثابت

شگرف بی تو زنده ام --- نی که تو جان منی!
سلام دوستا ی عزیزم...!
@ ازاین که افتخار دادید تا وبلاگ منو نگاه کنیدممنونم.این وبلاگ زاده ی احساس غریب و قلب تنهای منه...اگر کمبودی توش حس کردید به مهربونی و نازنینی خودتون ببخشید @
بازم ممنونم
بوس بوس
بای جیگلای خودم
فهرست اصلی
دوستان گلم
قلب شکسته(امیرکرمی)...!!!
برجک زن بعضی از مسئولین...!!!
پسران آفتاب...!!!
اشک عشق...!!!
عشق ماندگار...!!!
شب های تنهایی...!!!
آقای ایشان...!!!
نوشین جووون...!!!
قلم دونی من...!!!
اشکان عاشق...!!!
مال خود محمدرضا گلزاره...جونه تو راست میگم...!!!
دوستدار گلزار...!!!
بیوگرافی و چندتا عکس باحال از معروفاش...!!!
فرشته ی من نگین...!!!
عشق سوخته...!!!
دلنوشته های من با خدا...!!!
سامان جووون...!!!
اساتید موسیقی ایران...!!!
تقدیم به عزیز ترینم ح...!!!
عاشقی...چرا؟!!!
انتظار...!!!
استاد...!!!
عشق و نفرت...!!!
تنها تراز همیشه...!!!
زندگی ائمه (ع)...!!!
چشم انتظار بابایی(مریم کوچولو)...!!!
خاطرات عشق مریم و محمد...!!!
صفای اشک، وفای غم...!!!
لحظه های بی تو بودن میگذرد اما...!!!
نوشته های کمرنگ گذشته
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
طراح قالب
POWERED BY